دوشنبه 1385/07/03
هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم. اندوه من مانند همه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد و سرشار از شاديهاي شگرف.
من و اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيديم، زيرا كه اندوه دل مهرباني داشت و دلِ منهم از اندوه مهربان شده بود. هرگاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم، روزهامان پرواز ميكردند و شب هامان آكنده از رويا بودند؛ زيرا كه اندوه زبان گويايي داشت، و زبان من از اندوه گويا شده بود.
من و اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيديم، زيرا كه اندوه دل مهرباني داشت و دلِ منهم از اندوه مهربان شده بود. هرگاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم، روزهامان پرواز ميكردند و شب هامان آكنده از رويا بودند؛ زيرا كه اندوه زبان گويايي داشت، و زبان من از اندوه گويا شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديم، همسايگان ما كنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند؛ زيرا كه آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهاي شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم، مردمان ما را با چشمان مهربان مي نگريستند و با كلمات بسيار شيرين با هم نجوا ميكردند. بودند كساني كه از ديدن ما غبطه ميخوردند، زيرا كه اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سرفراز بودم.
هر گاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم، مردمان ما را با چشمان مهربان مي نگريستند و با كلمات بسيار شيرين با هم نجوا ميكردند. بودند كساني كه از ديدن ما غبطه ميخوردند، زيرا كه اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سرفراز بودم.
ولي اندوه من مرد، چنان كه همه چيزهاي زنده ميميرند و من تنها مانده ام كه با خود سخن بگويم و با خود بيانديشم.
اكنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوشم سنگين مي آيند.
هرگاه آواز مي خوانم همسايگانم براي شنيدن نمي آيند.
هرگاه هم در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نمي كند.
فقط در خواب صداهايي مي شنوم كه با دل سوزي مي گويند:
اكنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوشم سنگين مي آيند.
هرگاه آواز مي خوانم همسايگانم براي شنيدن نمي آيند.
هرگاه هم در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نمي كند.
فقط در خواب صداهايي مي شنوم كه با دل سوزي مي گويند:
«ببينيد، اين خفته همان مردي است كه اندوهش مرده است.»
نوشته شده توسط آرتان پیل پایه در ساعت 12:19 | لینک
|